ما که خیلی وقته میگیم از اسلام تربیت را بیاموزید!!!!!

منتشرشده: 7 مه 2014 در بدون شرح

Presentation24444444

بررسی یکی از زشت‌ترین جنایت تاریخ بشر که به دست محمد ابن عبدالله انجام گرفت.
واقعه‌ی کشتن تمام مردان قوم یهودی بنی‌ قریظه یکی از دردناکترین و غم‌انگیزترین اتفاقات تاریخی است. محمد به بهانه‌ای واهی(حمایت سران این قوم از مشرکان مکه) آنها را در حدود یک ماه محاصره نمود و پس از اینکه تسلیم شدند در هماهنگی با عامل و مزدورش «سعد ابن معاذ» که رئیس قبیله‌ی اوس بود، با این ادعا که الله حکم داده است باید تمام مردان این قوم گردن زده شوند و زنان و دختران و پسران نابالغ‌شان به کنیزی و بردگی گرفته شوند، همه را در بازار مدینه جمع‌آوری نمود و در حضور و با مشارکت خودش گردن پس از گرده زده شدن در گورهای دسته‌جمعی دفن شدند. دردناکی این داستان زمانی است که جلادی به نام محمد ابن عبدالله خود را فرستاده‌ی خدا می‌داند، خدائی به نام الله که امروزه بسیاری از مردم کورکورانه دنباله رو این جنایتکار هستند.
اما شرح مفصل این ماجرا به نقل از تاریخ طبری(صحفحه 1082)؛ لازم به یاد‌آوری است که تمام این داستانها را مسلمانان بازگو نمودند و هیچ یهودی در حجار باقی نماند که از خودش و قومش در مقابل این ادعاها دفاع نمایند، اما همین مقدار هم که روایت نموده‌اند، عمق فاجعه را نشان می‌دهد:

هنگام ظهر همان روز(روز پس از جنگ خندق)، جبرئیل پیش پیغمبر الله آمد.
جبرئیل عمامه‌ای از استبرق(درختی که در جنوب ایران به نام خرگ معروف است) به سر داشت و بر استری که زین داشت و قطیفه‌ی دیبا بر آن بود، سوار بود و گفت: ای پیغمبر! سلاح بنهادی؟
پیغمبر گفت: آری!
جبرئیل گفت: اما فرشتگان سلاح ننهاده‌اند و اینک از تعاقب قوم(فرشتگان) می‌آیم! خدا فرمان می‌دهد که به سوی بنی‌قریظه روی و من نیز سوی آنها می‌روم.
پیغمبر فرمود تا جارچی میان مردم ندا دهد که هر که می‌شنود فرمانبر است تا نماز عصر را در محل بنی‌قریظه بخواند؛ آنگاه پیغمبر پرچم خویش را با علی ابن ابی‌طالب سوی بنی‌قریظه فرستاد و مردم(مسلمانان) روان شدند و چون علی نزدیک قلعه‌های یهود رسید، شنید که درباره‌ی پیغمبر سخن زشت می‌گفتند؛ بازگشت پیغمبر را در راه دید، گفت: ای پیغمبر! به این مردم نابکار نزدیک مشو.
پیغمبر گفت چرا؟ شاید شنیده‌ای که من ناسزا می‌گویند؟
گفت: آری!
گفت: اگر مرا ببینند چیزی نمی‌گویند.
در اینجا بود که محمد شروع به فحاشی آنان نمود.
و چوت پیغمبر خدای به قلعه‌ها نزدیک شد، گفت: ای همسنگان میمون! الله شما را خوار گردانید و شکنجه‌ی خویش را بر شما فرود آورد.
گفتند:
ای ابوالقاسم! تو که ناسزاگوی نبودی.

از پاسخ یهودیان به هتاکی و فحاشی محمد چنین برمی‌آید که یهودیان به او فحاشی نکرده بودند و این ادعائی بیش نیست؛ زیرا اگر چنین کاری را کرده بودند، تعجب آنها معنائی نداشت(آنچه که عوض داره گله نداره).

پیغمبر پیش از آنکه به بنی‌قریظه رسد، در «صورین» به یاران خود گذشت و گفت:
کسی را دیدید؟
گفتند: آری، دحیه بن خلیفه کلبی از اینجا گذشت که بر استری سفید بود که زین داشت و قطیفه‌ی دیبا بر زین بود.
پیغمبر گفت: این جبرئیل بود، او را به سوی بنی‌قریظه فرستاده‌اند تا دیوارهایشان را بلرزاند و ترس در دلشان افکند.
و چون پیغمبر خدای به بنی‌ قریظه رسید، بر چاهی که به نام چاه انا شهره بود فرود آمد و مردم پیوسته می‌رسیدند، کسانی بودند که وقت نماز عشا رسیدند و نماز عصر نکرده بودند؛ از آن رو که پیغمبر گفته بود نماز عصر را در محل بنی‌قریظه بگذارید؛…..
پیغمبر در بنی‌قریظه فرود آمد و سعد(رئیس قبیله‌ی اوس) همچنان در خیمه‌ای که پیغمبر برای او در مسجد به پا کرده بود، جای داشت.
یهودیان گفتند: به حکم سعد ابن معاذ(رئیس قبیله‌ی اوس) تسلیم می‌شویم.

ابن اسحاق می‌گوید:
پیغمبر مردم بنی‌قریظه را 25 روز محاصره نمود تا بر آنان سخت شد … کعب این اسد(رئیس قبیله‌ی بنی‌قریظه) خطاب به آنان گفت: ای گروه یهود! خدای شما را چنان کرد که می‌بینید! اکنون چند چیز به شما عرضه می‌دارم، هرکدام را که می‌خواهید برگزینید.
گفتند: بگو چیست؟
گفت: یکی اینکه پیرو این مرد شویم و تصدیق نمائیم که او پیغمبر خداست . همان است که وصف او در تورات وجود دارد؛ بدینگونه هم جان و هم مال و زن و فرزندتان می‌‎ماند.
گفتند: هرگز از دین توارت بر نگردیم.
گفت: اگر اینکار را نمی‌کنید بیائید و زن و فرزندان خویش را بکشیم(تا اسیر محمد نگردند) و شمشیر بکشیم سوی محمد تا خدا میان ما و محمد داوری کند؛ اگر مردیم که چیزی به جا نگذاشته‌ایم و اگر پیروز شدیم زن و فرزند توانیم ساخت.
گفتند: اگر اینان را بکشیم؛ پس از آن زندگی به چه کار آید؟
گفت: اگر این کار را نمی‌کنید، اکنون شب شنبه است، محمد و یارانش از طرف ما نگرانی ندارند، پائین رویم شاید به غافلگیری بر محمد و یارانش دست یابیم.
گفتند حرمت شنبه را بشکنیم و کاری کنیم که گذشتگان کرده‌اند و مسخ شدند؟
گفت: هیچ‌یک از شما هیچگاه دوراندیش نبوده‌اید. آنگاه کسی را پیش پیغمبر فرستادند که ابو لبابه را پیش ما فرست تا با او مشورت کنیم از آن روز که بنی‌قریظیان با قبیله‌ی اوس پیمان داشتند (ابو لبابه پیش آنان رفت) و چون وی را دیدند، مرد و زن و کودک به سوی او دویدند و گریه کردند تا ابو لبابه به حالشان رقت آورد.
آنگاه گفتند: ای ابو لبابه! نظر تو به حکم محمد تسلیم شویم؟ گفت: آری و به دست خود به گلو اشاره کرد؛ یعنی حکم وی کشتن است.
ابولبابه می‌گوید: هنگامیکه از آنجا رفتم، دانستم که به الله و رسول الله خیانت نمودم.
پس از آن ابو لبابه پیش پیغمبر نرفت، بلکه به مسجد رفت و خود را به یکی از ستون‌ها بست و گفت: از اینجا نروم تا الله گناهی را که کرده‌ام ببخشد و نذر کرد که هرگز پا به سرزمین بنی‌قریظه نگذارم و گفت: الله هرگز مرا در جائی که با وی خیانت کردم نبیند.
و چون آمدن وی دیر شد و پیغمبر که در انتظار بود از کارش خبردار شد و گفت: اگر پیش من آمده بود، برای وی آمرزش می‌خواستم، ولی اکنون که چنین کرد من او را از جائی که هست باز نمی‌کنم تا الله توبه‌اش را بپذیرد.
محمد بن اسحاق گوید: پیغمبر در خانه‌ی ام‌سلمه بود که قبول توبه‌ی ابو لبابه نازل شد.
ام سلمه گوید: سحرگاه بود که شنیدم پیغمبر می‌خندید؛ گفتم: ای رسول الله! چرا می‌خندی باشد که همیشه خندان باشی!؟
گفت: توبه‌ی ابو لبابه پذیرفته شد.
گفتم: این مژده را بدو بدهم؟
گفت: اگر خواهی بده.
گوید: ام سلمه بر در اتاق خویش بایستاد و این پیش از واجب شدن حجاب بود و گفت: ای ابو لبابه! مژده که الله توبه‌ی تو را پذیرفت . مردم آمدند تا او را باز کنند. اما او گفت: والله تا پیغمبر بیاید و مرا به دست خویش بگشاید(من در اینجا خواهم ماند) و صبحگاهان پیغمبر بر ابو لبابه گذشت و او را بگشود….
ابن اسحاق می‌گوید: صبحگاهان قریظیان (پس از محاصره‌ی طولانی) به حکم پیغمبر فرود آمدند(تسلیم شدند) و اوسیان(قبیله‌ی اوس) بیامدند که ای رسول الله! اینان بستگان ما هستند نه خزرجیان و درباره‌ی بستگان خزرج ملایمت کردی.
و چنان شد که پیغمبر پیش از قریظیان، یهودیان بنی‌قینقاع را محاصره کرده بود و چون به حکم پیغمبر تسلیم شدند، عبدالله بن ابی‌سلول با پیغمبر سخن گفت و آنها را به او بخشید.
و چون اوسیان درباره‌ی بنی‌قریظه سخن گفتند؛ پیغمبر گفت: ای مردم اوس! آیا رضایت نمی‌دهید که یکی از شما درباره‌ی آنها حکم کند؟
گفتند: آری!
گفت: حکمیت را به سعد ابن معاذ(1) واگذار می‌کنم.
پیغمبر سعد را در مسجد خویش در خیمه‌ی یکی از زنان مسلمان جای داده بود که رفیده نام داشت و به علاج زخمیان(جنگ خندق) می‌پرداخت، هنگامیکه سعد در جنگ خندق تیر خورد، پیغمبر گفت: او را به چادر رفیده ببرید تا برای عیادت وی راه نزدیک باشد.(2)
و چون کار حکمیت درباره‌ی بنی‌قریظه با سعد شد، قومش بیاوردند و بر خری با متکای چرمین سوار کردند و او را پیش پیغمبر آوردند و در راه بدو گفتند: ای ابوعمرو! با بستگان(هم‌پیمانان) خویش نیکی کن که پیغمبر این کار را به تو واگذار کرد ؛ سعد پس از شنیدن مکرر این سخن گفت: وقت آن است که سعد در راه الله از ملامت باک نداشته باشد. وقتی سعد پیش پیغمبر رسید. پیغمبر گفت: برای بهترین مرد خوبان به پا خیزید، قوم(همراه خود محمد) به پا خاستند و گفتند: ای ابوعمرو! پیغمبر حکمیت را به تو واگذار نموده است.
سعد گفت: به قید سوگند پیمان می‌کنید که به حکم من رضایت دهید؟
گفتند: آری!
گفت: و آنکه اینجا نشسته رضایت دارد؟ به سوی جای پیغمبر اشاره نمود، اما از روی احترام بدو ننگریست.
پیغمبر گفت: آری.
سعد گفت: حکم من این است که مردان را بکشند و اموال تقسیم شود و زن و فرزند را اسیر کنند(3).
ملاک را برای تشخیص بالغی از نابلغی، روئین مو در پشت آلت تناسلی پسران قرار داد(4)
پیغمبر گفت: حکم تو درباره‌ی یهودیان همان است که الله از بالای هفت آسمان حکم می‌کند.(5)
آنگاه یهودیان را از قلعه‌ها بیرون آوردند و پیغمبر آنها را در خانه‌ی بنت حارث یکی از زنان بنی‌نجار محبوس کرد، پس از آن به بازار مدینه که هم‌اکنون به جاست رفت و دستور داد تا چند گودال بکندند و یهودیان را بیاوردند و در آن گودال‌ها گردنشان را بزدند. شمار (مردان) یهودیان ششصد تا هفتصد بود و آنکه بیشتر گوید هشتصد تا نهصد باشد.
هنگامیکه بزرگان یهود پیش پیغمبر می‌آوردند بدو گفتند: پنداری با ما چه می‌کنند؟
پیغمبر گفت: در هیچ جا فهم نداری! مگر نمی‌بینی که هر که را می‌برند، بر نمی‌گردد؟!
هنگامیکه حی بن اخطب(بزرگ قوم) را بیاوردند، حله‌ای فاخر در تن داشت که همه جای آنرا دریده بود تا از تن وی بر نگیرند و دستانش را به طناب به گردنش بسته بودند و چون پیغمبر را دید گفت: به خدا از دشمنی تو پشیمان نیستم… آنگاه بنشست(و طبق برخی روایات خود محمد ) گردنش را زدند.
…..
و همچنان گردن یهودیان را زدند تا کارشان پایان گرفت.
ابن شهاب زهری می‌گوید: ثابت ابن قیس شماس، پیش زبیر بن باطا رفت و چنان بود که به روزگار جاهلیت، زبیر بر ثابت این قیس منت نهاده بود(در جنگ او را به چنگ آورده بود و نکشته بود) گفت: ای ابو عبدالرحمن(کنیه‌ی زبیر بن باطا)! مرا می‌شناسی؟
ثابت گفت: می‎خواهی منتی که بر من داری را عوض دهم؟
زبیر گفت: جوانمرد، جوانمرد را عوض می‌دهد.
آنگاه ثابت پیش پیغمبر رفت و گفت: ای پیغمبر الله! زبیر را بر من منتی است ؛دوست دارم که او را عوض دهم و خون او را به من ببخشی.
پیغمبر گفت: او را به تو بخشیدم.
ثابت گفت: پیغمبر خون تو را به من بخشید(من مالک تو هستم)
زبیر گفت: پیری فرتوت، بی زن با زندگی چه کند؟
ثابت پیش پیغمبر رفت و گفت: که ای پیغمبر الله! زن و فرزند او را هم به من ببخش.
گفت: آنها را هم به تو بخشیدم.
زبیر گفت: خاندانی در حجاز بی مال برای چه بماند؟
ثابت باز پیش پیغمبر رفت و او هم مال او را به ثابت بخشید….
گفت: ای ثابت آنکه چهره‌اش چون آینه‌ی چینی بود که صورت خود را در آن می‌دیدم(منظورش کعب ابن اسد رئیس قبیله بود) چه شد؟
ثابت گفت: کشته شد.
و همینگونه نام یکی یکی از دوستان و بزرگان قومش را آورد که همگی گردن زده شده بودند.

گفت: ای ثابت! به حق همان منتی که بر تو دارم، مرا به دنبال آنها بفرست که پس از آنها زندگی بر من خوش نیست، می‌خواهم هر چه زودتر با دوستان دیدار کنم. گوید: ثابت او را پیش آورد و گردنش بزد….
آنگاه پیغمبر اموال و زنان و فرزندان بنی‌قریظه را تقسیم کرد(البته یک پنجم سهم خود محمد جنایتکار بود)… .
پیغمبر گروهی از اسیران(زنان، دختران و پسران نوجوان)(6) را به سوی نجد فرستاد(فروخت) و در مقابل، اسب و سلاح خرید.

و چنان بود که پیغمبر از زنان اسیر قوم، ریحانه دختر عمرو بن جنانه که از طایفه‌ی بنی‌عمرو بن قریظه بود(از سران) برای خویشتن برگزید و تا هنگام وفات نزد پیغمبر بود، پیغمبر به او گفت که مسلمان شود و پردگی(با پوشش و دور از چشم دیگران) شود، اما ریحانه گفت: ای فرستاده‌ی الله! مرا در ملک خویش نگهدار….(برخی می‌گویند که او بعدها مسلمان شد)
به گفته‌ی ابن اسحاق، فتح بنی‌قریظه در ذی‌قعده یا اوایل ذی‌حجه بود.
ولی واقدی می‌گوید: چند روز از ذی‌قعده مانده بود که پیغمبر به غزوه‌ی بنی‌قریظه رفت و چون تسلیم شدند دستور داد تا در زمین گودال‎‌ها بکندند و علی و زبیر (7) در حضور پیغمبر(8) گردن آنها را می‌زدند. و هم به گفته‌ی واقدی، زنی که در آن روز به فرمان رسول الله کشته شد، بنانه نام داشت او زن حکم قرظی بود که سنگ آسیابی بر خلاد بن سوید انداخته بود و او را کشته بود.

=====================================
و همچنین نوشته‌های بالا در این منابع نیز آمده است:

(1) او از مردان محمد بود که در کشتار و آوراگی قبیله‌ی بنی‌قینقاع یهودی محمد به او غنایم و پاداشهای زیاد را بخشیده بود: أنساب الأشراف البلاذري. الواقدي.
یهودیان از عمق این ارتباط بین محمد و سعد ابن معاذ بی‌خبر بودند.
(2) صحيح بخاري- صحيح أبي داود- سنن أبي داود- سنن البيهقي- سنن النسائي.
(3) مغازي الواقدي- سنن بيهقي.

(4) مغازي الواقدي-؛ مسند أحمد ابن حنبل- سنن نسائي – مستدرك حاكم نیشابوری.

(5) مغازي الواقدي – تفسير طبري – سيره ابن هشام و…
(6) ملاک او برای تشخیص اینکه چه کسی مرد بالغ است که باید به اسارت گرفته شود، رویش مو در دستگاه تناسلی‌اش بود.

(7) مغازي الواقدي و تاريخ طبري – سيره ابن هشام تفسير بغوي – الكشف والبيان ثعلبي دلائل نبوة بيهقي- سيره ابن كثير
(8) مغازي الواقدي – سيره ابن هشام – سيرة ابن كثير – زاد المعاد ابن قيم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s