داستان سید علی دروغگو !!!!!!!!

منتشرشده: 2 فوریه 2014 در بدون شرح

khokire
سید زیر سایه درخت لم میداد و در حالی که به تدخین تریاک ناب محمدی مشغول بود , چرائیدن گوسفندانش در مزرع سبز رعیت مردم را تماشا میکرد و گاه گاهی فریاد میکشید آی دشمن – آی دشمن !
مردم روستا با شنیدن صدای او دست از کار میکشیدند تا به چوپان در راندن دشمن کمک کنند و هر بار سید به انها میخندید و آنها را تحمیق میکرد !
بیست سال گذشت و هر از گاهی چوپان فریاد آی دشمن و آی دشمن سر میداد ! گوسفندانش پروار شده بودند و چوپان به نعمت گرانی گوشت و شیر و همت پسرش مجتبی بسم الله محصولاتش را با یوروی 4500 تومانی میفروخت و با تبانی پنهانی با دشمن سر رعیت مردم را کلاه میگذاشت و هر روز متمولتر میگشت …!
تا اینکه روزی

فریاد کشید آی دشمن – آی دشمن , و باز هم مردم دست از کار کشیدند و سراسیمه به کمک چوپان شتافتند , اما اینبار پسرکی که خواهرش در آتش سوزی مدرسه و برادرش در هتل فتا , مادرش را در اتوبوس راهیان نور و پدرش را در جنگ هشت ساله , عمه اش در صف گوشت و دایی اش را در زورگیرخانه چوپان از دست داده بود , جلو رفت و گفت سید چرا اینقدر مشنگ و احمقی و بیجهت مردم را سر کار میگذاری و سید بسیار داهیانه پاسخ داد : شما رعیت مردم مشنگ هستید که هنوز من و مذهبم را باور دارید !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s